نقد فصل سوم سریال بی باک (Daredevil)

یکی از انتقاداتی که به سری های نمایشی نتفلیکس (Netflix) وارد است این است که آنها در ساختن دنیای نمایش های خود به اندازه رقبای سینمایی خود موفق نیستند. به هر حال در مورد هر کدام از سریال های ابرقهرمانی یک نکته مشترک است. هیچکدام از فصل های متأخرتر نتوانسته اند فراتر از فصل یک خود ظاهر شوند. در این زمینه به موارد زیادی می توان اشاره کرد: ضرباهنگ فیلم، حذف مهمترین شخصیت داستان، معرفی یک ضدقهرمان (شخصیت منفی) که به اندازه کافی مؤثر نیست و همینطور ایجاد حس زمینی بودن داستان به این معنی که مدافع در حال مبارزه برای ایفاء حق مظلومان جامعه است. لیست نقطه ضعف های اینچنینی به اینجا ختم نمی شود. وقتی به سریال های نتفلیکس نگاه می کنیم به نظر می رسد که کار سختی را شاهد هستیم که باید به انجام برسد و در نهایت یک قطعه جواهر پاداش برنده باشد بدون اینکه نگاهی عمیق به ابعاد عمیق ذهنیات و درونیات شخصیت وجود داشته باشد یا تلاشی به تصویر کشیده شود که در پاسخ به یک ندای درونی و ارزشی والاتر و نه برای تشکر اطرافیان شکل گرفته باشد.

ولی در مورد سریال بی باک این تصویر در هم شکسته است. این فصل از سریال توانسته است با حفظ آنچه موجب جذابیت بوده و همینطور با اضافه کردن میزان مؤثری از درام فصل جدید را توسعه داده وارد حوزه های جدیدتری شود.

در فصل دوم حضور نینجاها و شخصیت های منفی زمینه های داستان را به حوزه های عرفانی و متافیزیکی و از شهر هلزکیچن که در آن وقایع و تراژدی های روزانه و زمینی زمینه ساز مبارزات مت مرداک بودند. یکی از این موارد مربوط می شد به ضعیف کردن حضور یکی از قابل قبول ترین ضدقهرمانان دنیای مارول (Marvel). ویلسون فیسک یکی از وزنه های اصلی سریال عملاً به یک شخصیت عادی تبدیل شده بود. سلاح های اصلی این ضدقهرمان تأثیرگذاری، ارتباطات و صبر هستند که در قالب فیسک جلوه ای وحشتناک می یابند. چون او را به همه کس تبدیل می کند و میتواند در وجوه شخصیتی هر کسی رخنه کند. هر کسی می تواند به یک ویلسون فیسک تبدیل شود و وقتی ابزاری قدرتمند مانند سوء استفاده از نیازهای جا به جا شده افراد وجود دارد، استفاده از سلاح های فرعی جذابیت خود را از دست می دهد. این ویژگیهای شخصیتی به مراتب رعب انگیزتر از قدرت های ماورایی و نیروهایی است که به مرور زمان و چله نشینی کسب شده باشند.

فصل سوم ویلسون فیسک (Wilson Fisk) را به داستان باز می گرداند و نتیجه این عمل کاملاً به جااست. حضور او و نفوذ و سوء استفاده او از مردم (خوب، بد یا آنهایی که می خواهند تفاوتی ایجاد کنند) که به کندی و با صرف حوصله و خزنده صورت می پذیرد، نا خودآگاه داستان را به سمتی می برد که برگ برنده فصل اول بود. سپس تمرکز به سمت افرادی کشیده می شود و نتیجه سوء استفاده فیسک از نقاط ضعف شخصیتی آنها و تأثیرات مخرب آن مورد تأکید قرار می گیرد. فیسک می تواند از میان دیوارهای زندان و تنها با چند مکالمه متقاعدکننده و نافذ شرایط موجود در شهر هلزکیچن را تحت کنترل خود قرار دهد. در شش قسمت اول این فصل ما نمی بینیم که او قطره ای عرق بریزد. این در حالی است که مت غرق تقریباً در تمامی صحنه ها غرق در خون و عرق و اشک چشم است.

مخاطبان سریال اینبار شاهد حضور ویلسون بتل (Wilson Bethel) هستند که بواسطه شرایط مت در این فصل در قالب نقش یکی از بدنام ترین شخصیت های مارول (Bullseye) رخ می نماید. او که در ابتدای داستان نقش مأمور ویژه اف بی آی پوینت دکستر (دکس) را بازی می کند، به مرور به یکی از ابزارهای مورد علاقه ویلسون فیسک تبدیل می شود. همزمان با تلاش های دکس و فیسک برای بدنام کردن بی باک در اذهان عمومی، مت مرداک درگیر که به زعم بسیاری از دوستان و اطرافیان مرده است، در تلاش است تا به این پرسش پاسخ دهد: آیا باید مت مرداک را فراموش کند تا بتواند از انهایی که برایش مهم هستند، محافظت کند؟ آیا او اعتقاد خود را از دست داده است یا باری دیگر موفق خواهد شد ایمان خود را باز یابد؟ اصلاً بازگشت او به شرایط قبلی چه کمکی می تواند برای او باشد؟ و حتی درصورت بهبود (فیزیکی و احساسی) از جراحاتی که بر اثر فروریختن ساختمان ایجاد شده و او برای دومین بار از دستان الکترا جان سالم به در برده است، وجودش چه تأثیری می تواند در تغییر شرایط داشته باشد، در حالیکه فیسکی که در فصل اول تقریباً همه چیز مت مرداک را از او گرفت، از زندان خارج شده و آزادانه به عملی کردن نقشه های پلید خود همت گمارده است.

در این نقطه هست که سریال واقعاً جذاب می شود و نقطه قوت سریال در این بخش نهفته است. حس گناه مرداک که ناشی از باورهای کاتولیکی اوست هرگز نتوانسته تا آنچه نیروی پیشرانه این شخصیت است، تغییر دهد. این در حالی است که دیگر شخصیت های نتفلیکس با پرسش اساسی زندگی و مرگ دست به گریبان هستند و حق محاکمه، قضاوت و اجرای حکم به آنها داده شده است ولی این کارها را زیر سایه خدا به انجام نمی رسانند.

بدون اضافه شدن این لایه شخصیتی، شاهد رشد بیشتر شخصیت هایی مانند جسیکا جونز هستیم که با تعمق به رشد واقعی بیشتری دست یافته است تا مت که بعد از دو فصل درگیر پرسش های بنیادی است. جسیکا با وجود خیانت مادر و بهترین دوستش، قادر است تا مردم را به زندگی خود راه دهد. ولی مت یک فصل دیگر دوستانش را از خود می راند. مهمترین نکته در این میان مذهبی بودن مت است و مت به جای استفاده از مذهب به عنوان چراغ راهنمای خود از آن به عنوان عاملی برای قضاوت در مورد اعمال خود استفاده می کند. او بارها و بارها خود را لعن می کند. با این وجود بر خلاف دو قسمت قبلی اینبار حضور مت کم رنگ تر می شود و دوراهی های شناختی اش (که بواسطه حضور خواهر مگی با بازی جوانا والی پررنگ تر شده) راه را برای حضور یکی از بهترین بازیگری مکمل مهیا کرده است.

حالا به جایی رسیده ایم که فاگی (با بازی الدن هنسون) و کارن پیج (با بازی دبورا ان وول) به اندازه مت جای نقش آفرینی و شخصیت پردازی دارند. پس از مرگ و بازگشت دوباره مت این دو شخصیت مجال می یابند تا خود واقعی خود را به نمایش بگذارند. و دوستی آنها زمانی قوام می یابند که آنها می آموزند چگونه بدون کمک مت روی پای خود بایستند و این بر خلاف ترجیح آنهاست. آنها مجبور می شوند تا برخلاف میل باطنی خود تبدیل به شخصیت هایی شوند که می توانند در برابر فیسک قد علم کنند. در زمانیکه مت مرداک سعی می کنند تا به روش های مرسوم خود با فیسک به مقابله بپردازد کارن سعی می کند تا با برملا کردن یک سری اطلاعات اذهان عمومی را به سمتی که باید سوق دهد. و فاگی با شرکت در کمپین سیاسی بتواند متحدان فیسک را از میدان به در کند ولی با بی اطلاعی از میزان نفوذ فیسک و دست کم گرفتن او غافله را می بازد. از آنجایی که بزرگترین ویژگی فیسک قدرت او نیست، کارن و فاگی تمام تلاش خود را می کنند تا عدالت در مورد او به اجرا دراید.

اگرچه این عوامل تا حدود زیادی به پیشبرد طرح داستان سریال کمک می کنند، ولی به مرور مت متوجه می شود که بزرگتین مشکل موجود خود اوست. کارن و فاگی به کمک هم می توانند کاری را بکنند که مت نتوانسته انجام دهد. در نهایت با اقرار مت به اشتباهات گذشته و نادیده گرفتن نقش دوستانش مسائل بصورتی که باید پیش می رود. مسئله دیگر پی بردن به گذشته دکس و رابطه مرموز او با فیسک است که جدا از قدرت و نفوذ ظاهری دارای شکاف هایی است که در دیالوگ های این دو هم بوضوح به چشم می خورد.

حکم نهایی

فصل سوم سریال بی باک به سمت تاریک و عمیق بخشودگی گناهان میل می کند و ویلسن فیسک را در سایه چتر سفید مرداک محو می کند. شخصیت هایی که در ابتدای کار آنها را تلقی نکرده ایم، به نوعی قهرمانانه به جبران مافات می پردازند و در نهایت این نمایش تلویزیونی در قالب صحنه های خشن و توالی های اعجاب برانگیز به نقطه اعتلای خود می رسد. آنچه باعث افتراق این مجموعه از نمونه های کمتر موفق مشابه شده است، اسرارآمیز بودن طرح کلی ویلسون فیسک است و این پرسش که کنترل او تا چه حدی ممکن است گسترش یابد.
 
دسته بندی: سینما
امتیاز کاربران:
Rate this post