نقد فیلم جدید بامبلبی

 

دو دهه پیش قبل از ورود تبدیل شوندگان (transformers) بامبلبی (با صداپیشگی دیلن ابراین) به زمین سقوط می کند. یک دختر نوجوان بنام چارلی او را در بین زباله های صنعتی و اتومبیل های از رده خارج پیدا می کند و به خانه می برد. این اتوبات محجوب تلاش خود را می کند تا خود را با فضای دهه ۸۰ وفق دهد. این در حالی است که باید خود را از دست دیسپتیکان هایی که او را تعقیب می کنند، مخفی کند.

“چکیده آخرین فیلم تبدیل شوندگان را می توانید در یکی از آخرین صحنه های فیلم ببینید. یکی از اتومبیل های تحت تعقیب به یک چهارراه نزدیک می شود. این اتومبیل با صدای ترمز شدید در نزدیکی کامیونی که در حال نزدیک شدن است متوقف می شود به شکلی که سپر به سپر می شوند. در حالتی مشابه در نزدیکی یکدیگر متوقف می شوند به شکلی که نه رنگی بر روی دیگر اتومبیل ها می اندازند نه نیاز به بررسی های مأمورهای بیمه است. این یکی از صحنه های جالب و اصیلی بود که در این فیلم دیده می شود.

بعد از ساخت ۵ فیلم پر از خرابی و نابودی شهرها مایکل بی یک قدم عقب می گذارد و صندلی کارگردانی را در اختیار ترویس نایت قرار می دهد که Kubo و The Two Strings را در کارنامه دارد. در جایی که لزوم نابودی وانتون حس می شود، نایت می داند که باید غلظت کار کمتر شود. و در جایی که مایکل بی شهرها را نابود می کرد و مردم را هراسان از شهرها بیرون می راند نایت متوجه این موضوع است که هر ضربه ای باید به جای خود وارد شود.

رفاقت چارلی و

بامبلبی قلب

تپنده فیلم است.

حتی یک بچه شش ساله هم می داند که به هم زدن اتومبیل ها آنقدر جذاب نبیت که تزریق کمی شخصیت و آرامش. در فیلمنامه توأم با بازیگوشی کریستینا هادسون شاهد ظهور رباتی هستیم با دنیای خصوصی و درونیات مختص خودش. تجربه کار در لایکا (Laika) و کار سخت در پروژه های استاپ موشن باعث شده چشمان او برای خلق ظرایف احساسی در بامبلبی بسیار تیزبین عمل کند. چشمان درشت بهت زده و سادگی کودکانه شخصیتی بسیار بی آلایش به رباتی داده که حافظه و صدای خود را از دست داده است. این بعد داستان در تعادل کامل با شخصیت چارلی است که بتازگی پدر خود را از دیت داده است. بامبلبی زمانی وارد زندگی او می شود که بیشترین نیاز به وجودش هست و رابطه ای شکل می گیرد که قابل قبول و احساسی است. این داستان که در دهه ۸۰ اتفاق می افتد ناخودآگاه رابطه الیت و ای تی (در ساخته اسپیلبرگ) را در ذهن ما زنده می کند و از اینرو قلب تپنده فیلم است. چارلی او را مانند یک توله سگ دوست داشتنی ۵ تنی و غول پیکر آموزش می دهد و فضای خالی توأم با خمیازه های ناشی از این خلأ را برای او پر می کند.

دراپ کیک و تریپل چینجر هم نقش های خود را به عنوان ضدقهرمان به خوبی بازی می کنند و با مردم آزاری های خود نقش را به بهترین شکل تبلور می بخشند. ولی این جان سنا است که با عبور از کنار ایجنت برنز و تیپ جاهلانه مخصوص دهه ۱۹۸۰ فضای آن روزها را زنده تر می کند.

از زمانی که تیتراژ ابتدایی فیلم که با آهنگ سقوط سایبرترون آغاز می شود و همه علاقمندان سری کارتون های سال ۱۹۸۴ را میخکوب می کند مشخص می شود که نایت علاقه خاص و عمیقی به تبدیل شوندگان دارد و از نواختن هر نت نوستالژیکی که بتواند ذره ای از آن روزها را زنده کند، ابایی ندارد.  قرار دادن محیط اصلی فیلم در محیط طبیعی آن در میان آن واک من ها و جعبه های مستر تی و دسته ای از موسیقی های محبوب آن زمان این کار را ساده تر کرده است.

در نهایت این فیلم بخاطر حضور مایکل بی نیست که موفق است بلکه حضور تهیه کنندگان بزرگ دیگر به آن تشخص بخشیده است. به نظر می رسید که دی ان ای اسپیلبرگ در بطن بامبلبی قرار گرفته و با نهایت حس زیبایی شناسانه به شکلی معقول موجودیت یافته. نایت توانسته با اضافه کردن کمی شوخ طبعی، صمیمیت و گرمی دل خیلی از مخاطبان را به دست آورد. شش فیلم ساخته شده تا به این نقطه برسیم ولی به نظر می رسد که انتظارها بی نتیجه نبوده و در نهایت فیلمی را می بینیم که بیش از آن چیزی است که به نظر می رسد.

این فیلم با ادای دین به تمامی آن اسباب بازی ها و دوران پرافتخارشان، به نظر می رسد توانسته همان فیلمی باشد که همگی انتظارش را داشته ایم.

دسته بندی: سینما
امتیاز کاربران:
Rate this post